غزلغزل، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

یادداشت هایی برای غزل

سفر به چادگان

1392/4/18 12:27
نویسنده : عمه فاطمه
2,026 بازدید
اشتراک گذاری

در چند روز باقیمانده به ماه رمضان تصمیم گرفتیم سفری به چادگان داشته باشیم در این سفر غزل جون هم با ما همسفر شد توی مسیر برای اینکه خانم خسته نشن تو ماشین باید انواع بازی ها رو با اون انجام می دادیم و هر چه شعر بود براش می خوندیم بابایی هم هر بار  یکی دو بیت فعل بداهه برای غزل  خانم  شعر می گفت و در آخر جریان مسافرت را به صورت غزلی طنز گونه و عامیانه  روایت کرد که خالی از لطف ندیدم اینجا بگذارم .

روز دوازده تیر ، تو گرمای تابستان
غزل خانم تو خونه ، خوشحال و شاد و خندان
آماده میشه بره ، یک سفر دو روزه
فرار از آلودگی و سر صدای تهران
همراه عمه جون و ، مامانی و بابایی
سوار ماشین میشه ، با بابا و با مامان


از ترافیک تهران بالاخره می گذرند
ساوه رو رد می کنند ، از جاده و خیابان
توی خمین منزل ، امام خمینی میرن
یه بازدید از اتاق و حیاط و حوض و ایوان



شب یه اتاق میگیرن تو هتلی در خمین
تا استراحت کنن ، از خستگی در بیان
غزل خانوم از اول مشغول بازی شده
سرش گرمه و کاری نداره با دیگران
عاشق آب بازیه ، این دختر شیطان
آب می بینه خودش رو می رسونه شتابان


خسته میشه می خوابه دخترک بازیگوش
خودت نگهدارش باش ای خدای مهربان
صبح که میشه دوباره ، سر میذارن به جاده
میگذرن از شهرای ، خوانسار و گلپایگان
شهرا و روستاهای ، ریز و درشت رد میشن
موقع ظهر میرسن به مقصدِ چادگان
یه مجتمع یه صحبت ، گرفتن مجوز
یه ویلای با صفا ، میرن برای اسکان
ویلای زیبایی بود ، بزرگ و راحت و خوب
ناهار همونجا هستن ، عصری میرن بیابان
جاده ی سخت و خاکی ، به سمت برکه ی آب
سوار قایق میشن ، یه گشتی با قایق ران


غزل خانوم تو قایق ، خوشحال و مات و مبهوت
یه نیم نگاه به آب و نگاهی به این و آن
غروب که بر میگردن ، مسئول اونجا میگه
با عرض شرمندگی ، اینجا رسیده مهمان
من حواسم نبوده ، که اینها برگه دارن
جا به خدا نداریم ، ببخشید تو رو قرآن
غزل اینا میگن چشم ، عیب نداره ما میریم
بفرما تحویل میدیم ، این جای خوب و ارزان
چون چاره ای ندارن ، زود جمع و جور میکنن
خونه رو تحویل میدن ، میان بیرون همون آن
هر چی میگردن اونجا ، فایده ای نداره
هیچ کسی جا نداره ، چکار کنن خدا جان
شام میخورن توی پارک ، مشورتی می کنن
چاره ای نیست ظاهراً ، باید برن اصفهان
شبانه از چادگان ، خدافظی می کنن
سوار ماشین میشن ، به سمت نصف جهان
به مرکز اصفهان ، بالاخره می رسن
خسته و خواب آلوده ، در دوی بامدادان
یه زیرزمین میگیرن برای استراحت
از روی ناچاری و خستگی فراوان
اگرچه زیرزمینش تمیز و زیبا نبود
مرکز شهر بود توی ، یک هتل آپارتمان
درد سرتون ندم ، ولو میشن همونجا
چونکه دیگه خسته اند نه نا دارن نه توان
نزدیک ظهر یه گشتی اون دور و بر می زنن
مسجد شیخ لطف الله ، میدون نقش جهان


بعدش تماس می گیرن با دوست اصفهانی
برای پرس و جوی آدرس یک رستوران
اونم نشونی میده ، یه جا به اسم شهرزاد
جاتون خالی برنج و جوجه و گوشت بریان
بعد ناهار یه پارکی ، سی و سه پل کنارش
استراحت ، کنارِ زاینده رودِ جوشان


عصری دوباره همه سوار ماشین شدن
نماز مغرب توی مدخل شهر کاشان
شام اتوبان قم و بعدش ادامه ی راه
از نیمه شب گذشته تا رسیدن به تهران
غزل خانوم ماشالا ، چش نخوری ایشالا
بیا یغل بسازم من تو رو بوسه باران
قصه ی ما سر اومد غزل به خونه اومد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

بابایی
31 تیر 92 0:30
سلام ممنون که شعر رو گذاشتی ولی دوتا تغییر داشت که یکیش دختر شیطونک رو کرده بودی دختر شیطان که باعث شده وزن شعر به هم بخوره اگر فکر کردی قافیه درست میشه اشتباه کردی چون مصرع اول به قافیه نیاز نداره . اشکال دوم هم اینه که مصرع آخر شعر را از قلم انداختی بیت کامل آخر شعر این بود: قصه ی ما سر اومد غزل به خونه اومد تا قصه های بعدی خدا نگهدارتون
بابایی
31 تیر 92 0:32
راستی اسم شعر هم "غزلنامه ی چادگان" بود که طنزمایه داشت که عوضش کردی و اسمی که گذاشتی به شعر طنز نمیخوره بلکه برای یک سفرنامه ی جدی است
fatemeh
31 تیر 92 12:28
فاطمه خدابخش
3 شهریور 92 10:09
این گل ها برای تو غزلی مواظب باش اون کفش ها را که پایت کردی نخوری زمینتا دیداری دیگر
مامان بردیا شیطون
4 شهریور 92 10:39
قربونش برم چه ژستی گرفته همه عکسا خیلی قشنگ بود دخمل نانازتونو ببوسین خدا حفظش کنه